دل تنگیها

خرید بک لینک
سال شصت ودوکه شور جوانی بود

به دلم شور عشق نورانی بود

به وطن جنگ شیطانی بود

به رگم خون ایرانی بود

شعار هر جوان مهد شیران

وطن بایدباشد اری ازدیوان

ما همه رگ و پوست این اب و خاکیم

خالص و پاکتر ازگوهر نابیم

جمله شعار ایران و ایرانی

وحدت و همصدا ما دلیرانی

به دلم ارزوی یک دیدار بود

که والاتر از عشق بیدار بود

عشق خفته ام اگاه شد

زخم کهنه ام ناله و اه شد

به دلم مادر پیرم یاد امد

چشم باز کردم غربت بیداد امد

شور و عشق وطن بیدارم کرد

چشم بصیرتم ناسزا بارم کرد

ای جوان پاک فراموش کار

حالا چه شده ای نادان نسیان کار

پس کجا رفت آن عشق مادر بزرگ

پس کجابدون دیدن پدربزگ

چشم بازکردم ای داد بر من

من کجایم بیداد بر من

بار سفر به دیار خود بستم

به دیدن یار خود مستم

زمستان بود و آذربایجان

سوز و سرمایش وای جان

اما عشق دیدارما فوق این تصور بود

قدرت این تفکر خیلی سر تر بود

حقا که عشق مادربزرگ فراتر بود

عشق دیدارش برایم بال پرور بود

او که رفته بود برایم رویا بود

یادگاراو برایم دنیابود

پدر بزرگ آن فرشته سیمایم

برایم ملک بودبه چشم بینایم

زجر و دربدری بسیار کشیده

غریب بود دراین دیار دور افتاده

عمری گذرانده بی کس و بی فامیل

غریب بود با برادری چون قابیل و خود هابیل

تنها کس او یک دختر بود

دختری ساده تر از مهتر بود

دختر او مادر ما بود

به نظر کودکیم خواهر ما بود

چون مادر بزرگ مافوق یک مادر بود

وپدر بزرگ یک چیز دیگربود

باهمین فکر به دیدار خود رفتم

تنگ غروب به سوی ده کمر بستم

جاده پر برف بود و باریک

سوز و سرما کم کمک تاریک

من این خاده را بسیار رفتم

به قدرت جوانی خود مستم

خاده ای بود بسیار باریک

سر به انتهایش مبهم و تاریک

رودخانه اش بی آب و بی ماهی

سالی به یک ماه با آب و آهی

کوه های اطرافش چه با منظره بود

دامنه هایش پر از تپه و دره بود

دره ها سفید پوش مثل عروس

قله ها کلاه دامادی خیلی ملوس

بوی گل برف می آمد به مشام

چه عطری سیراب دلم هم چشام

باغ اطراف میوه ای از قندیل داره

سوز و بادش حرف و دلیل داره

باد حرف میزند با کوهستان

کوه نگهبان باغ و بوستان

کوه زبان عشق میداند

مارا به راه عشق میخواند

زبان کوه از استاد پرسیدم

راز کوهستان مبهم بود ترسیدم

کوه خاطره از بابک دارد

خاطره های خوش و نیک دارد

کوه راز بابک به کس نگفته

فرهاد نیست با کوه در افته

کوه در رفاقت استوار است

کوه را دوستی یادگار است

کوه مومن مردان است

کوه خانه ی عریان است

کوه بابای شهریار است

به کس بی کسان یار است

با کوه حرف زدم رسیدم

گرد و غبار مادرم را لیسیدم

ده ما در محاصره ی کوه هاست

خانه ی دوستان خوش سیماست

آسمان تاریک بود و زمین روشن

عشقم به پرواز بودو دلم گلشن

رسیدم به ده با چشم های بارانی

زمستان بود اما با ابر بهارانی

سر مزار مادر چه گفتم چه شنیدم

گفتم به مادر که در غربت چه کشیدم

القصه دل گندن از مادر عزاب بود

اما مادر مهربانتر و پاکتر از اب بود

گفت خوش امدی فرزند

دیر است اما شیر امدی فرزند

عزم دفاع از میهنت خوش باد

این اراده ی میهن پرستیت میلاد

برو خدا پشت و پناهت

علی(ع)در بیکسی نگهدارت

برو پدر بزرگ نگران است

چشم براه و دلش خون است

ناخود آگاه آغوش وا کردم

خود را در بستر پدر بزرگ جا کردم

آن لحظه برایم توصیف کردنی نیست

این عشق خدایست گفتنی نیست

آن شب که تمام عمر من بود

یک لحظه آن نوید شاعران بود

جواب حرف مادر چنین بود

قولی که داده ای شرین بود

پدر را با خود ببر به شهرت

بابودن پدر رسی به شهرت

شهرت سلامت بازگشتن توست

سلامت باز گشتن تو نیکوست

این بود بخشی از معمای من و مادر که گفتم

بخش دیگرش قسم خوردم نگویم و نگفتم

این عشق من و مادر که ناب است

دیدار دوباره برایم ثواب است

تواز ما راضی شدی مادر

این برای ما از هر گوهر والاتر

تا که امروز دیدار شد میسر

با ناز وعشوه بیدارم کرد از بستر

من خواستم زانویش

او باز کرد آغوشش

پسر جانم تنها شدی دوباره

فکری بکن مگر راهش فراره

غافل مشو از یاد مبر خدا را

با فاتحه یادی بکن تو مارا

قولت به اوج خود بود

مارا به عروج خود برد

احسن به ان محبت مادر شود فدایت

شیرم شود حلالت همین و دارم برایت

اما قولی که من دادم

سعادت تو را خواستم

پسر جانم شعری برام که خواندی

از خواب خوش مرا پراندی

قران برام می خوانی

ما را از خود می دانی

میدانی من هم تنها بودم

تنها تسلیم رضای خدا بودم

تو هم راضی به رضای او باش

این رضایت نیست بی پاداش

سر نوشت دست اوست

ما بنده ایم او خداست

مادر چه مهربان بود

حقا که خوش زبان بود

مادر تنها ماندی رنجیدی

فکر مرا خواندی سنجیدی

از این دهر جفا چه کشیدی

می دانم به مادری مرا بخشیدی

مادر سر نوشت به کامم نیست

همره دارم اما به راهم نیست

بشکند این قلم چاه هست و راه نیست

راهها همه دو راهی یک راه راست نیست

بی خبر از کار و از همیم

بی صدا از کنار هم می گذریم

تنها گذاشتمت از دست روزگار

جبران کرد و تنهایم گذاشت کردکار

بشکند دست کج سر نوشت

که جدا کرد این قصه نوشت

***************

از زادگاه خود که بر گشتم

فارق از هر فکر شدم سر گشتم

فکر و خیالم ارام گرفت باز گشتم

آماده ی سفر دیگری شده کمر بستم

نفیر جنگ گوش فلک کر می کرد

یک عده منافق هم فرار می کرد

پاک دلان این اب و خاک

سینه سپر کردند دل چاک

همه آزاد بودند و با تکلیف

اسراری نبود مسول یا بی تکلیف

منافقان فرار میکردند بهتر بود

بودنشان برای جنگ بدتر بود

هر کس ازاد مسول خود بود

بز دلان رامسول شدن بی خود بود

هر کس دین داشت و ازادی

بچه ی این اب و خاک و آبادی

عاشق ایران بود و هر چه ایرانی

خون در رگها به جوش بود می دانی

طبل و شیپور جنگ می امد به گوش

ای فرزندان بیدار باشید و به هوش

دشمن عین پرکار دور میزد مارا

پا روی سینه گذاشته دیو خارا

چه ننگی از این پستر و والاتر

که دشمن بیاید بنشیند بالاتر

حلقه ی دشمن تنگتر میشد

گوش به مسول دادن سردتر می شد

یکی از این مسولان بنی سگ بود

خوش ظاهر و گرگ سیرت بود

طولانی شدن جنگ را این منافق بود

دشمن درون چه پست و نا حق بود

این بود که بسیج بی ترمز شد

به دل دشمن بی دل زد قرمز شد

بسیج در مدرسه ی عشق تعلیم کرد

دانشگاه به این استادان تعظیم کرد

بسیج را یک فرمان امام صادر کرد

این بود که خیلی زود خود را ظاهر کرد

جمله ایران شدند بسیجی

تا هست هستیم بسیجی

آماده ی هر میدانیم

کمر بسته ی ایرانیم

همه جمله بودیم یک واحد

هستیم به این مصرع شاهد

دستور از یک منبع نور آمد

رمز حمله به شادی و سرور آمد

دشمن ما لشکر شیطان بود

از دیوان و ددان دوران بود

بخشی از خاک مان را لگد کردند

بخشی دیگر را هم وجب کردند

جان به لب بود و خون به جوش

رگ تورم کرده دل خروش

مادر به فریاد رس زدیم یا زهرا(س)

آقا به کمک خواستیم یا مولا(ع)

جمله ایران شده بودیم یک مشت

کوبیدیم بر سر دشمن آشفت

مثل یک اتم سینه چاکیدیم

منفجر شدیم دشمن پاشیدیم

حمله بیت المقدس را پر چم دار

خود مولا بود و فرمانده و فرماندار

منطقه ای که دشمن قریب به سه سال

کوبیده جز خاک خود کرده به مثال

مثل یک صاعقه بر آشفتیم

برق شمشیر شده همان مشتیم

بیست و پنج روز منطقه ازاد کردیم

دشمن و خار و مزمحل کردیم

این بود که امام فرمودند

مژده به رزمندگان .ستودند

خرم شهر را خدا آزاد کرد

مولا جلودار باشد عشق ازاد کرد

گرچه من نبودم ان موقع در خرم شهر

روحم آنجا بود سینه ام شرح شهر

**************

من که اعزام شدم رفتم

به آموزش فلاد شده تفتم

به شراب روحانی سر مستم

در پی شهد شهدا هستم

جمله یاران شدیم یک گردان

دسته به دسته گرهان به گرهان

جمله دوستان یک دل و یک واحد

هدف یکی بود خدا شاهد

آموزش یارمان بود یک انسان

آموزش دیده ی مکتب قرآن

هرمز تاج میری خدا یارش باد

هر جا که هست از سلامش باد

دل به او دادیم در آموزش

تکنیک را ریخت با سوزش

مرد میدان باید کوه باشد

استوار و پر ستوه باشد

از دین اسلام دفاع کردن

عاری از هر گونه ادعا کردن

انگار که در رکاب مولا هستیم

شمشیر به دست در کربلا هستیم

باید با جان و دل اموزش دید

با این هدف می شود مولا را دید

این بود که تا هستم دعا گوشم

دیدم مولا را تا هستم کفن پوشم

به منطقه اعزام شدیم رفتیم

هدف یکی بود به دنبال ان هستیم

آرزویی جز پیروزی ندارم نیست

در برابر شهادت پیروزی چیست

تنگ غروب یک روز آفتاب

به طرف میمک بودیم با شتاب

یاران چه حکیمانه رفتیم به ان خانه

اینجا خود میدان بود انجا خانه و کاشانه

دراوج ظلمت به میناب رسیدیم

رسیدیم اما چه بی تاب رسیدیم

عربده ی دشمن به گوش می رسید

خون در رگهای ما به نقطه جوش می رسید

بوی یاران را حس کردیم

با خون شهدا وضو کردیم

سنگر ها خالی اما نفسی بود

اشیای یاران انگار در قفسی بود

هل من ناصرین ینصر نی

لبیک ای یاران حسینی

سنگرهارا پر کردیم

شهدا را شاد کردیم

اری اری سنگر باید پر باشد

در هر زمان دشمن باید کور باشد

گل لاله های تنگه ی میناب

تازه تر و خوشبو تر از می ناب

ای لاله های به گل رسیده

سفر کردید نوبت به ما رسیده

شب چه شبی بود نورانی

به چشم دشمن دون .ظلمانی

رایحه ی کوثر شراره کشیده

شراب روحانی از دیده خلیده

ماه ان شب خورشید بود

یا عطر شهدا مه شید بود

بالاسر هر شهید که رفتم

مادر ش گفت برو من هستم

شب چه طولانی بود

شب نبود روز نورانی بود

*****************

نیاز...

ما را در سایت نیاز دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 129 تاريخ: سه شنبه 23 آبان 1396 ساعت: 22:36

صفحه بندی